ما را از تو بدیع می آید که با دشمن٬ چنین در ساخته ای و خان و مان و پادشاهی هفتاد ساله در باقی کرده ای... . گفت همان بهتر که امشب این عشق عشاقی در باقی کنم. پس پادشاه را همچنان بسته رها کرد. (اسکندر نامه نسخه سعید نفیسی)

چون شود حکمت قدم ساقی

تـو کنی اختیــــار در بــاقـی 

«سنایی»

 

همان به کز این درد٬ سر دور سازم

کنــم بـا تـو بــاقـی آن دوســت داری

«انوری»

   گفت: (توانم) و چشم پر آب کرد و خواجه را رها کرد تمام ناشده و گفت بر خیز که چون حدیث خدای آمد همه در باقی شد. (تذکرة الاولیا جلد۲ صفحه۱۶)

 

که جام باده در باقی کن امشب

مرا هم باده هم ساقی کن امشب

«نظامی»

   مریدی بود ذوالنون  را چهل چله داشت و چهل موقف بایستاد و چهل سال خواب شب٬ درباقی کرد و... . (تذکرة الاولیا جلد۱ صفحه۱۲۱)

رحم آمد بر وی آن استاد را

کرد در بـاقی فن و بیداد را

«مولوی»

 

   شاهین و تذرو و نقاد در باقی کرده که فرمان چیست.(مجالس سبعه صفحه۵۷)

 

   با کوره عدل او اول و علت آن بود که عباس از جهت نزل حشم و منصور قسمتی عام در شهر و روستاق می کرد. پادشاه ... از آن خبر شد٬ حالی مثال اعلی فرستاد که از قسمت در باقی کند. (المضاف الی بدایع الازمان صفحه۲۸)

 

داری ز جهان زیاده از حصه خویش

دربـاقی کن شکــایـت و قصـه خویش

«انوری»

از بعد آن ما رسول فرستادن٬ در باقی کردیم.

 

مهسا درویش