آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید ...!

آب...آب...
غروب بود و چشمانش به افق بی انتها خیره، گویی گمشده ای را می جست. شاید روزگار جوانی را٬ روزگار غرور و عزتش را یا شاید هم آنزمان که در شالیزارهای شمال با افتخار نشا می کاشت٬ شاید روزگار شیرین پدر شدن را در افق تیره کنکاش می کرد.
گویی همین دیروز بود که خنده بی امان کودکش شادی بخش خانه شده بود٬ همسایگان یکی پس از دیگری قدم نو رسیده! را تبریک می گفتند. به چشم بر هم زدنی صاحب چهار فرزند شده بود.
روزگار غریبی است... !
دست های پینه بسته پیرمرد لیوان خالی را به سوی رهگذران بالا می آورد٬
آب...آب
چانه اش می لرزد٬ چشمانش سویی ندارد. پاهایش را دراز کرده و همچنان به افق تیره نگاه دوخته است.
در گوشش نجوای کودک دیروز خود را می شنود و می خواهد فراموش کند بی مهری امروزش را.
شب که با آمدنش باران تیرگی بر سرش می بارد٬ خوف قلبش را به لرزه در می آورد٬ کنج دیوار کز می کند و سر بر سنگ می گذارد٬ دیگر هیچ چیز را فراموش نمی کند. نه عزت دیروز را و نه خفت امروز را.
چشمانش به افق خیره مانده ، چند ساعتی است که خورشید طلوع کرده است.
آب...آب...

مهسا درویش


